تبليغاتX
به پشت سر نگاه نکن
هفت دوست بر مزار دوستی دیگر تا ابد می‌ایستند

آنری روسو دوم سپتامبر سال 1910 در بیمارستان نِکِر در پاریس در گذشت. هفت دوست بر مزاراَش در قبرستان بانیو ایستادند. پُل سینیاکِ نقاش، مانوئل اورتی‌ دو زاراتِ نقاش، روبرت دِلونی ِ نقاش و همسراَش سونیا تِرکِ نقاش، برانکوزیِ مجسمه‌ساز، آرمان کووال صاحب‌خانه‌اش، و گیوم آپولینر شاعر؛ که این را نوشت و کنستانتین برانکوزی روی سنگ قبر روسو پیاده کرد:

ما به تو سلام می‌کنیم

آقای روسوی نجیب، می‌دونم شما می‌تونی صدای ما رو بشنوی

دِلونی، و زنِش، و آقای کووال و خودم

اجازه بده اسباب اثاثیه‌ی ما بدون پرداختِ گمرکی از دروازه‌های آسمان بُگذرد

ما برای تو قلم‌مو، رنگ، و بوم نقاشی می‌فرستیم

تا انشاءالله بتوانی اوقات فراغتی را که به تو ارزانی شده، به خوشی بگذرانی

و در نور یک تصویرآفرینی ‌ِ حقیقی

همان‌طور که خودت یک بار پرتره‌ی مرا کشیدی

چهره به چهره با ستاره‌ها

شیر نر، و کولی


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 و ساعت 3:30 |
شاهد عینی

شعری سپید مثل فالوده، با صدای آقای راز بقا، "داوودِ نَماینده"

این‌جا آمازون است.

شاهدانِ عِینی اسم اش را گذاشته اند اشکِ خدا.

می‌گویند وقتی به وجود می‌آید که گاز فلفل، در سرمای بطنی و بطئی‌ی ناشی از تَن‌لَرزه‌ی درخت هایِ

چنار ِ

خیابانِ شانزدهِ آذر (مِحور انقلاب به بالا)،

تبدیل به ذرّات قطره مانندِ بَرفَکی و پُرز.واری می‌شوند

و بی تأمل (اصولاً)

فرود می‌آیند.

بچه ها در جریان اند...

وَجهِ تسمیه اش از این‌جاست که آدم نمی‌بیند که دارد برف می‌آید (نمی‌تواند ببیند)،

لذا فکر می‌کند یک دی.لِر مواد مخدر، حامل مقادیری از جنس مذکور

و مزبور،

و حُکماً مخمور،

بالای درخت پُکیده است.

شاهدان عینی هم‌چـِنین

همین‌طوری اظهار شرمندگی‌ی عمیق کرده اند.

...

ایضاً گفته می‌شود

هیچ وقت فکر اش را هم نمی‌کرده اند

که این‌جا همان آمازونِ وعده داده شده باشد.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 2:0 |
در منقبت خواهر "گیوتین" ، سلامُنا علیها و دامَ ظلّها این آستین / in Austin

خواهر گیوت را ما برای بار اول و آخر روز هجدهم تیرماه دیدیم. قرار بود سر برف و بورانِ زمستانِ پارسال بیاید برویم دَدَر که نیامد. عدل، گذاشت در روزهای پر التهابی آمد که کاج های دود گرفته‌ی خیابان هم سیاسی شده بودند و زرت و زرت بیانیه صادر می‌کردند برای بچه.چنار ها. گفت آمده ایران. شماره گرفتیم، شماره دادیم و خلاصه پس از ابراز محبت قرار گذاشتیم با هم برویم تظاهرات. من بهِ‎ش آدرس را دُرُست دادم ولی او یک فرسخ آن‌وَرتر رفته بود و خُب در پایان روز متوجه شدم همچین تعجبی هم نداشته است چون اصولاً یک فرسخ اشتباهی برای گیوت همان یک قدم ما محسوب می‌شود. هر چه نباشد ایشان از سیاره‌ی دیگری (سنگاپور و آن‌وَرا) به سیاره‌ی ما آمده بود.

من از این‌وَر رفتم خورد ام به گیر شانزده آذر و او آن‌ طرف از بلوار رفته بود، رسیده بود نزدیک های وصال. بعد اش هم قریب نیم ساعت وَ بیش‌تر گوشی اش آنتن نمی‌داد و من پیش خود ام گفتم وای دختره رو زدن بردن، چه غلطی کردم. چشم ام داشت می‌سوخت و داشتم اتوبوس ها را لایی می‌زدم و از دست گارد بیژه فرار می‌کردم و یک دختربچه را زده بودند توی کمر اش و داشت گریه می‌کرد که یهو آنتن داد. گیوت می‌گفت فک نکنم پیدا کنیم هم‌دیگرو، آقا ولِش کن. (می‌خواست در برود). گفتم: چی رو ولِش کن، تو دقیقاً بگو الان کجایی و همون جا واستا، من بیام اون‌جا.

من به طور غریزی تصور ام این است که هسته‌ی هر تجمعی فقط و فقط انقلاب است (از شانزده آذر تا جلوی دانشگاه). کلاً ونک و هفتِ تیر و اکباتان و آپادانا وُ باقی‌ی جاها تازه چند ماه است به تهران مردمی و تجمع.پذیر ذهن من اضافه شده. لذا خلاصه ما با اکراه و به خیال این که داریم از جنبش دور می‌شویم انداختیم تو شانزده آذر، پیچیدیم توی بوعلی بعد پیچیدیم توی قُدسِنَه*. من بهِ‌ش زنگ زدم، گفت گویا با یک جمعیتی توی خیابان قدس است و دارند می‌آیند بالا. جمعیت رسید به من، دیدم اوه چه خبره. این بار هم آنتن داد. گفتم: اِیول. منم این‌جام. الان صف های جلو افتادم. من شال آبی سَرَمه یه بطری آب هم تو دستمه... که یهو همو پیدا کردیم. باید اعتراف کنم یک ذره هم شبیه تصور ام نبود و خیلی کول تر / more cool و البته بلندتر از آن بود که انتظار داشتم. آقا آن‌قدر باصَفا و صمیمی بود که من یاد کوچه.خاکی هایی افتادم که ملت توش فوتبال یاد می‌گیرن. گفتم اسم من که تابلوئه چیه. اسم تو چیه؟ بگو با همون شمارَتو سِیو کنم. گفت من اسم اش را همان گیوت سِیو کنم که من هم (با این‌که یادم نمی‌آید، ولی) طبیعتاً باید گفته باشم عمراً، اسم خودتو عشق است. کلی حرف زدیم و راه رفتیم. با هم در رفتیم، با هم گاز و کتک خوردیم و البته ایستکِ انار. گیوت از این‌ها بود که یهو راه می‌افتند می‌روند طرف هسته‌ی خطر و اصلاً به آدم نمی‌گویند بیا بریم. من خود ام را (تلویحاً) مسئولِ جان این می‌دانستم، این خود اش همه‌ش می‌رفت تو دلِ چیزی شبیهِ گاردِ بیژه.

چیزهایی تعریف کرد و من هم یک چیزهایی تعریف کردم. فکر نمی‌کردم دیگر قسمت نشود هم را ببینیم یا با هم حرف بزنیم، آن هم چی... گوهر یک‌دانه ای که از ائتلاف پسران لی ماروین اطلاع دارد و آکواریوم می‌شناسد و خلاصه از این مباحث تخصصی که خدا.شاهده کار هر کسی نیست. فرصت نشد به قبلی ها بپردازیم. کلاً فرصت کم بود ولی در همان وقتِ کم، گریزی به مَنوچَئو و نو.اِسموکینگ زدیم و او از جایی گفت که رفته نشسته پای درد دل یکی از نوازنده هایی که روزی با کاستاریکا هم‌کاری کرده و یارو چیزهایی پشت سر امیر گفته و خلاصه... از بیروت خوش اش آمد و من گفتم باقی‌ش هم قرار است دست ام برسد (قرار بود برسد) و برای ات رایت می‌کنم و این حرف ها. حالا هستی که ایشالله؟

باید می‌رفت شمال. گفت ولی تا آخر مرداد باید "آن‌جا" پیش لوک باشد و من با خود ام گفتم که خب شماره اش را دارم و ای‌میل هم دارم و حتماً دوباره می‌بینم اش قبل از رفتن. اگر می‌دانستم که نع، خب قضیه فرق می‌کرد. شاید محکم بغل اش می‌کردم و دیرتر از خانه شان می‌آمدم بیرون.

حالا هِی ما می‌رفتیم هِی نمی‌رسیدیم. نزدیک نیم ساعت بل‌کم بیش‌تر هِی رفتیم. نزدیکی های توحید گفت اِ، این‌وَری اشتباه اومدیم. فهمیدم با کسی قراری چیزی دارد و می‌خواهد من را دس به سر کند. گفتم تا دست ات را نذارم توی دست خواهر ات در خدمتِ تان هستم، بر می‌گردیم. بعد دوباره برگشتیم طرف نصرت. در راه از مصائب و موجودیت و ماهیت رشته‌های هنر در سنگاپور گفت و کلاً ما بی‌خیال شدیم برویم آن‌جا به صنعت توریسم سنگاپور خدمت کنیم. بعد رسیدیم همان نقطه ای که از ماشین پیاده شده بودیم. دو تا کوچه رد کردیم (سرجمع، دو دقیقه وقت گرفت) و گفت: "اِ... آهان، شناختم. همین جا بود. ما باید میومدیم دست راستِ مان نه دست چپ". گفتم بسیار خُب (مثلاً خبر ندارم قرار داره و این‌ها). گفت برویم آن‌وَر و با دست اش پایین خیابان را نشان داد. گفتم مطمئنی دیگه اون‌وَره؟ گفت آره من این‌جا رو می‌شناسم. بعد دوباره راه افتادیم و هِی رفتیم. بعد از یک ساعت گفتم گیوت این غرور ات را بذار کنار از این پیرمردهایی که سر کوچه نشسته اند بپرس (و به روی خود ام نیاوردم که می‌دانم قرار گذاشته و می‌خواهد دس به سر ام کند) گفت نه، بلتم. بعد رسیدیم به جایی که گفت اِ اشتبا اومدیم بازَم. اون‌وَر بود. من زدم توی سر ام (تنها کاری که می‌شد کرد) و گفتم خب بریم اون‌وَر. گفت دیرت شده. تو برو من خود ام پیدا می‌کنم. گفتم گیوت شبه، این‌جا پر از گرگه. درسته شما رشیدی ولی غریبی. فک نکن تا نرسونمت خونه جایی می‌رم. کمی فکر کرد. گویا از ساعت قرار اش گذشته بود و کلاً چون دیگر فایده نداشت مقاومت نکرد. بعد رفتیم و رسیدیم به همان نقطه ای که وقتی آن‌جا بودیم او از آن‌جا پایین خیابان را نشان داده بود. دیدیم محل مورد نظر فقط دو تا کوچه بالاتر از ما بود. توی دل ام گفتم قرار می‌ذاری... آره؟ و بالاخره تسلیم شد، کوچه شان را شناخت و پیچیدیم تو. خواهر اش توی کوچه بود و نگران گیوت. من هیچ چی در مورد این که قرار داشته و می‌خواست من را دس به سر کند نگفتم، زشت می‌شد خواهر اش می‌فهمید. گفت نگی تظاهرات بودیما. ما خرید رفته بودیم. خواهر اش گفت بیا تو. گفتم نه، عمراً. ساعت نُهِ شبه و الان فک می‌کنن من مُردَم یا دارن می‌برنم که بمیرم. هی تارف کردم ولی آخر اش رفتم تو. آقا چه خواهرانی، چه خاله‌ی نازی. مثل خود گیوت، مثِ پنجه‌ی آفتاب، یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین. نشستیم دوباره به حرف زدن و این که قرار است آخر اش چیکار کند و من چیکار کنم و من از سگدو زدنِ مان دنبال یه گُله جا گفتم که کارگاه اش کنیم و پیدا نکردیم. حالا هِی آن‌ها (خاله اینا) می‌گویند این‌جا سر کوچه سطل آشغال آتیش زده اند و یکی را کِشیده اند برده اند، شماها ندیدین چیزی؟ ما هم تعجب می‌کردیم که واخ واخ چه خبر بوده این‌جا. خوب شد ما نبودیم ببینیم. من هم دائم می‌گفتم مزاحم شدم به خدا و هم‌چنان نشسته بودم.

یک روز با گیوت، در "همین جا" تمام شد، البته یک ربع بعد از "این جا"... که من خداحافظی کردم و بیرون آمدم و راه افتادم طرف خانه.

گیوت الآن آستین تگزاس است. کنار لوک خوش شانس و اینا. پریشب که می‌خواستم الکی لِفت بدهم، گفتم بذار این ای‌میله رو چک کنم. بینی بین الله هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک ای‌میل این‌قدر من را خوشحال کند. آن هم زمانی که احساس آدمی را داشتم که علی‌رغم آسان شدن ارتباطات از طریق تکنولوژی، خود اش را تک اُفتاده احساس می‌کند و زمانی که آن‌وَر خط، شخصی (کسی، طرف) گوشی را بر ندارد، نباشد که بر دارد یا نشنود یا دوباره جا گذاشته باشد، کلهم مزایای تکنولوژی دود می‌شود می‌رود توی هوا (فقط حالتِ لوژستیکی اش می‌مانَد) و همه چیز به راحتی فِید آوت می‌شود. یک عکس برای ام فرستاده بود که می‌گوید دیوار یک بار / Bar است روبروی دانشکده. اشک امان نمی‌دهد! از ذوق ور جهیدم. روزی که یادم آمد نباید چیزی به رفتن اش مانده باشد، اِس.اِم.اِس زدم و جوابی نیامد. فهمیدم رفته. بعد از آن هم که خب با آن همه درگیری می‌شود گفت بعید بود خبری ازش بشود. کلاً من اگر باشم و ببینم یک خوش ذوق روی دیوار بابی را نقاشی کرده، و اگر به فکر ام برسد می‌توانم عکس بگیرم و برای دوست ام که کُشته.مُرده است بفرستم با خود ام می‌گویم حالا چه کاریه، ولی گیوت چون مال سیاره‌ی دیگری ست اساساً فرق دارد. همین چیزاش است که ازش خوش ام آمده و گر نه اگر مثل خود ام بود که طبعاً انتظاری اَزَش نمی‌رفت.


Don't need a weather man

To know which way

The wind blows

ترجمه: احتیاجی به هوا نیست تا بفهمی باد کدوم طرفی می‌وَزه.

عمراً بفهمین چی گفته. بگذریم...


*برگردانِ سَردَستی‌ ِ "القدسُ لَنا".


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29 و ساعت 3:0 |