آقای اُلدفَشِن اینجا نوشته اند: "ترجمه کنید لطفاً". خواندم و انگار حرف این روزهای من بود. هوس کردم ترجمه کنم لطفاً.
۱
از وقتی یاداَم است میخواستیم خانه را عوض کنیم، دقیقاً از همان اولین باری که لوله ترکید. از همان اولین بارهای دههشصتیای که سرما بیچارهمان میکرد و هشت.نُه بلکم دوازدهِ ماه سال رسماً حمّام گرم در آپارتمان مساوی بود با معجزهای دیگر از عیسی مسیح، و منوط بود به اینکه دوتایی با حمید از خواب شیرین پنج صبح بزنیم و به زور راضی شویم با مرجی برویم حموم تا خشکیهای دستمان را که یاداَش بوده شب پیش با وازلین چرب کند کیسه بکِشد، چون هفت صبح به بعد آب داغ به پنج طبقه نمیکِشَد و باید یکی، دو ساعت تمام پای اجاقگاز با قابلمه آب داغ کند و بیاورد بریزد توی لگن تا ما شیر آب گرم را باز کنیم و آب صفر درجه، آبِ جوش را ولرم کند و با کاسهی سماور آب بریزیم خودمان را بشوریم. این تازه مال روز عادی بود. چند تا سال را خوب است با خانواده و در مجاورت همسایههای پایین و بالا در حموم عمومی تحویل کرده باشم؟ بماند که چند سالِ یخبندان دلخوشیام فقط این بود که یک بار آقاهه برایمان کوکای خنک بیاورد دم در حمام نه کانادای ولرم. چند دفعه، دو.سه ساعت معطل شدن در حمّام که آب آیا گرم بشود یا نشود، ممکن است اشکِتان را در بیاورد؟ به هر حال، خیلی بوده.
بلی، از همان اولین بارهایی که خانهها سوختشان گازوئیل بود و گازوئیل به سختی و دیربهدیر گیر میآمد و شوفاژخانه دائماً در دست تعمیر بود و همه میگفتند صد رحمت به کپسولِ گاز. سنّام زیاد نیست که فکر کنید از قدیمها میگویم و ابداً از فقر حرف نمیزنم. از اتیوپی یا رومانی ِ سالهای کمونیسم یا لهستان در چنگال نازیها هم حرف نمیزنم. از همین محلههای به ظاهر خوب تهرانِ شانزده.هفده سالِ پیش حرف میزنم. فکر نمیکنم بیشتر از دوازده سالی باشد که گازکِشی کرده اند و بیشتر از این باشد، که دیگر ماشینهای سنگین و غولپیکر، کثیف و پر سر و صدا با بوی نفتشان جلوی در پارک نمیکنند و لولههایشان را در یک عصر غمانگیز پاییزی از پارکینگ رد نمینُمایند تا فرو بروند در چاهِ موتورخانه. اگر بگویم تکیهی همین شلنگهای سنگین، درخت عرعر زیبای حیاطِمان را نابود کرد تا یک روز در برابر طوفان مقاومت از کف بدهد و بشکند و آقای صدریِ ابله (که وقتی هنوز سالم بود خودمختارانه، خودمحورانه و خودخواهانه با خوداَش فکر کرده بود: "از طبقهی پنجم که چیزیش پیدا نیست، شخصاً موزاییکِش میکنم.")، دَرَش بیاورد و جایاش را موزاییک کُنَد، راست گفته ام.
و امّا... بشر یک خاصیتِ دیگراَش این است که زود به رفاهِ نسبی عادت میکند و این خود عامل دو چیز میشود؛
مثل زندهگانی که فقط تا یک هفته بعد از خاک کردنِ یکی از عزیزانشان به مرگ میاندیشند، گازکِشیشدهها هم سریع دوران گازوییلی و سختیاَش را فراموش میکنند وزآن پس دیگر دلشان به حال مردمی که هنوز در عصر گازکِشیشده مجبور اند کپسولِ زرد روی دوششان بگذارند و سه طبقه بالا بروند، یا از سرما و خاموشی ِ نابههنگام کیلیک کیلیک بلرزند، نمیسوزد و همدردی و کمک سرشان نمیشود که این خیلی بد است.
دو، این است که چون به آن عصر یخبندانِ نهچندان دور نمیاندیشند و در عادت خوش اند، دورانِ سختیشان را بسی دور میبینند و سعی میکنند با سختیهای فعلی نیز همان مدلِ برخورد با گازوییل را اجرا کنند و زیاد سخت نگیرند و فکر کنند همین است که هست، یا گاز میکِشَند یا نع و ما باید ساکت باشیم و تا خودشان تصمیم نگرفته اند گاز بکشند کاری به کارشان نداشته باشیم.
۲
غیر از لولههایی که فقط با لولههای غیراستانداردِ خانهی فیلم اجارهنشینها قابل مقایسه است، این خانه را یهودیجماعت ساخته است. پدراَم از همان اول هم راضی نبود. میگفت استخارهاش بد آمده و خواب دیده که ستونهای خانه فلان شده و بیسار شده. ولی رأی خدا را چار پنج نفر تصمیمگیرندهی آن روز، وتو کردند. همیشه حرفاش این بود که ما به دیوار یهودی تکیه زده ایم و این شرّ است. یاداَم است بچه که بودم اصلاً به دیوار تکیه نمیدادم، به پُشتی تکیه میدادم و فکر میکردم کلهم فرق دارند این دو تا. تقیه کردن ژنی ست گویا، دست خود آدم که نیست... ولی تجربه ثابت کرده بیخیالِ حرف مفت شدن خوشبختانه مسئلهای اکتسابی ست.
خانوادهی من خانوادهی متوسطی بود و هست (البته اگر الآن تنها به واسطهی صاحبِ خانه بودن، زیر خط فقر به حساب نیاییم). از تیر.دوقلو و سر شهباز شروع کرده بودند تا میدونخراسون. یکهو از آنجا به بلوار کشاورز پرواز کردیم و گویا این نقطهی عطفی در تاریخ این خانواده محسوب میشده. مادراَم میگفت: "چار سال دیگر آنجا مانده بودیم باید خواهرهایت را به ترتیب به مجیدْ چاقوکش و حجتْ حنایی شوهر میدادم. بابات که این چیزها حالیش نیست که". ما پیشرفت کردیم و از بلوار هم آمدیم اینجا که بزرگتر و ارزانتر ولی به همان خوبی بود.
در اَفواه میگویند که تمام ساختمانهای بزرگ و پاساژها و کتابفروشیها و املاکِ عظیم راستهی انقلاب تا سر قریب و آنورها مال پولدارهای یهودی بوده است که یا به موقع فروخته اند و در رفته اند یا جا گذاشته اند و در رفته اند. خانهی ما در یکی از فرعیهاست و صاحباش آنقدر در نرفت تا مُرد. خانه را پسراَش مهندسی کرده و ساخته بود و دختراَش هنوز بالاسر ما مینشیند. نه تنها ما با رغبت به دیوار آنها تکیه میزنیم بلکه آنها هم سر سفرهی ابوالفضل و روضهخوانی و ختم انعام طبقهاَولیها میآیند و گاهی نذری هم میپزند بین ما مسلمانها پخش میکنند و کلاً روابط علیرغم میل خدایان حسنه ست.
داشتم میگفتم... که قرار بود عوض کنیم. بعد، مدت مدیدی قرار بود بفروشیم تقسیم کنیم هر کی برود سی خوداَش و همدیگر را کمتر ببینیم که گویند خیر در دوری و دوستی ست. دو نفر ازدواج کردند، یکی مستقل شد، لذا کم شدیم ولی متأسفانه تمام نشدیم. کلاً نشد بفروشیم... بیست سال است که نشده. بیست هم بگوییم نَه پانزده سالی هست که تلاش کرده ایم و نشده. زیرساختها و وجنات خانه شکل غریبی دارد و یک جور نحسی؛ که تاکنون چند انحلالِ بنیانِ مستحکم خانواده، یک فراریِ تحت تعقیب، یک کشته و تعدادی زخمی و سه تا تیمارستانی بار آورده. از طبقهی سوم به بعد آدم را یاد برج پیزا میاندازد و عمیقاً بدون چشم مسلح کج به نظر میرسد و تازه دو سال است آسانسورهایی که حفرهی عمودیِ تختهپوششدهشان انباریِ بزرگی شده بود برای خرت و پرتهای آدمهای خانه، نصب شده اند و الحمدُلّا بدونِ فروریختن ساختمان بالا و پایین میروند و یک پایانکار خوشگِل هم نصیب اهالی ِ خانه کرده اند. به سر و وضعاش رسیده ایم و تازه شده همین .ُهی که الان هست، والله به خدا.
حالا گوش شیطان کر، بی حرفِ پیش، (اگر چِشم نزنم) مشتری پیدا کرده ایم و یک جای جدید. احساس عجیبی دارم که به نظراَم مبتذل ولی لازم و بایَدی میرسد. اندکی خوشحال ام که این تغییر بالاخره گویا قرار است اتفاق بیفتد... ولی همزمان به شکلی استثنایی عاشق این تهماندههای دههشصتی ِ اینجا و تمام خاطراتِ گندیدهاش شده ام. میدانم اگر مدتی بگذرد و به گوشهی معینام در هال نگاه نکنم (که محل امن و راحتی برای بچهگیهایم بود و تقریباً هر غلطی میخواستم بکنم آن گوشه میکردم)، امکان دارد فراموش کنم چقدر آنجا روی شکم دراز کشیده ام و کتاب خوانده ام. چقدر برق که رفت زیر پنجره (همواره روی شکم :دی) دراز کشیده ام، وتر و نیمساز.زاویه توی دفتر.ریاضیام کشیده ام، وقتی پایم را به علاءالدین سبزمان چسبانده بودم تا گرم شوند. میترسم روزی چشم باز کنم و به جای نور آفتابی که طبیعتاً فقط از حیاطخلوتِ ساختمانی با این شکل ِ معماری و در مجاورت خانههایی با این شکل خاص میتابد و چه منحصربهفرد است، نمای پردهکِشیشدهای را در یک خانهی جنوبی و بیحیاط ولی نوساز و شیک و باز هم بیحیاط ببینم. دلام برای اتاقام که یک ضلعاش از سقف تا کف، پنجره است تنگ میشود. برای نوری که اگر بیفتد میتواند یک فیل زنده را کور کند. اتاقام در خانهی جدید بالکن نیمبند و کوچکی دارد که گسترهی چشماندازاَش خیلی سریع و دردناک با یک دیوار خیلی بلندِ آجری که منتظر بتونآرمه است بسته میشود. خانههای جدید اهمیتی به پنجرهها نمیدهند. یاد مایکل میاُفتم که رفته بود خانهی فرانکی پانتانجلی که در اصل خانهی قبلی ِ خودشان بود و وایساده بود وسطِ اتاق هِی میگفت "اینجا میز پدراَم بود و ما آنجا بازی میکردیم". دلام برای طبقهی دوم، حوض خانهجنوبیای که از آشپزخانهمان پیداست، حیاطِ خانهبغلیاش با درخت بزرگ و تنومند خرمالو و جای مُشت سعید روی در آشپزخانه و همهی اینها...
اما یک چیز هست که باعث میشود همچنان دلام بخواهد برویم و حالا که وقتاش رسیده جا نزنم... آن هم این است که جریان ما و پلاک بیست و سه / طبقهی دوم، دیگر شبیه داستانی طولانی شده است که باید جایی تمام شود. فیلمی که باید آخراَش یکی بمیرد، یکی ازدواج کند، یکی دستگیر شود یا یک چیزی نشان بدهند که ما راضی بشویم سالن را ترک کنیم.
با خوداَم میگویم شاید واقعاً بین این دیوارهای آشنا و خودمانی که بیست سال است حرفهای ما را شنیده اند و همهچیز ما را دیده اند، بین تمام لکههای کوچکِ قیر روی کاشیهای توالت که برای خودشان اسم و رسم دارند، جای قابهای روی دیوار و یکی دو تا تَرَکاش... بین همهی اینها که مثل روز روشن اند و مثل کف دست شناختهشده، بدجور طلسم شده ایم.
یک حسی در من هست که اگر عوض کنیم برگ دیگری ورق میخورد و در این بار تازه شاید همهچیز خوب پیش برود. کسی چه میداند، زیادهخواهی ست... ولی شاید این بار خوشبخت هم بشویم.
کتابها را دریابید که فردا کلهممجموع الکترونیکی میشوند... دانشگاه و سیاست همیشه همینی که هست، هست. هر دو آخراَش تو روی آدم وای میستَند.
خاطراتِ یک زندانی ِ خسته / به کوشش عبدالمریم سختکوش
برای استمرار این جنبش نو.زادِ کتابخوانی (ملقب به جنبش زردِ ضِمنی) متولدِ بیست و پنجم ژوآمبر دوهزار و نُه، میتوانید به دلخواه و انتخاب خودتان، لُغُزهای پیش رو را که با سختی ِ جبرانناپذیری از سطح کشور جمعآوری شده اند با خودکار "زرد" که رنگ هوش و رنگ این نهضت است، روی پنجهزارتومانی و دوهزارتومانی بنویسید و بهمقتضا، بپَراکنید. هزارتومَنی هم پذیرفته است.
حرفِ پونصد به پایینو اصلاً نزن. نداری، نکن. نهضت آبرو داره.
لیلا نصیر واقعاً دختر کلهپوکی بود. اینی که میگویم کلهپوک دقیقاً منظوراَم کلهپوک است و نه مثلاً کلهشق. تقریباً مطمئن ام هیچ چیزی حالیش نمیشد و درس هم ایضاً. جُدا از این ولی نکات قابلی داشت که همانا کُمپــِلِت وابسته به منظراَش بود، اَپیرنساش. صدای گرفتهای داشت. قیافهای سرد و مغموم، نگاهِ ژرف، و حرکات بیقیدی که از اندامی دلگیر به بیرون پرت میشدند. خوشگل و ظریف بود، لبهایش باز میمانْد و چهرهاش درست مثل استخوانهای باریکاش شکننده به نظر میرسید و به خاطر کلهپوکی، در ظاهر و وَجَناتاش یک جور آرامش قوی و محسوس درونی به چَشم میخورد و در نگاه اول خونسرد هم میشد بهِش گفت ولی در اصل هیچ کدام نبود، فقط یک لااُبالی ِ رنجیدهخاطر بود که تظاهر میکرد بیخیال است. اسماش در شناسنامه زهرا بود و معلمها موقع حضور و غیاب میگفتند زهرا فُلانی... ولی لیلا کُلاً بیشتر هم بهِش میآمد چون سفیدی و خوشگلیاش از مُدِلِ لیلا حاتمی بود، با همان دندانهای پیدا و لبهایی که انگار یکی دوطَرَفاش را گرفته و فشار داده تا هفتِ بالایی هفتتر بشود.
آنری روسو دوم سپتامبر سال 1910 در بیمارستان نِکِر در پاریس در گذشت. هفت دوست بر مزاراَش در قبرستان بانیو ایستادند. پُل سینیاکِ نقاش، مانوئل اورتی دو زاراتِ نقاش، روبرت دِلونی ِ نقاش و همسراَش سونیا تِرکِ نقاش، برانکوزیِ مجسمهساز، آرمان کووال صاحبخانهاش، و گیوم آپولینر شاعر؛ که این را نوشت و کنستانتین برانکوزی روی سنگ قبر روسو پیاده کرد:
ما به تو سلام میکنیم
آقای روسوی نجیب، میدونم شما میتونی صدای ما رو بشنوی
دِلونی، و زنِش، و آقای کووال و خودم
اجازه بده اسباب اثاثیهی ما بدون پرداختِ گمرکی از دروازههای آسمان بُگذرند
ما برای تو قلممو، رنگ، و بوم نقاشی میفرستیم
تا انشاءالله بتوانی اوقات فراغتی را که به تو ارزانی شده، به خوشی بگذرانی
و در نور یک تصویرآفرینی ِ حقیقی
همانطور که خودت یک بار پرترهی مرا کشیدی
چهره به چهره با ستارهها
شیر نر، و کولی