مادرم یک پشه.کُش شارژه.بل خریده. اسم اش را گذاشته ترقه. مثلاً نِشَسته جلوی تلویزیون، من میخواهم رد شوم بروم تو آشپزخونه، یکهو میگوید: "اون ترقه رو بده من... یه پشه اینجاست." درست شکل یک راکتِ تِنیس است و ته اش چراغ.قوه هم دارد. به پُرز و مو وَ هر جور رَسانا حساس است. چند باری هم برای امتحان، انگشتِ شَستِ علی، نان.سنگک و مورچه انداختیم روش. در تمام موارد جواب داد، یعنی جیز کرد. باید یک دُکمهی قرمز را روی دسته اش فشار بدهی و همینطور نگه داری و پشه که رؤیت شد، راکِت را به راست و چپ، در محدودهی پرواز پشه حرکت اش بدهی. اگر پشه ای، مگسی، چیزی بهش برخورد کند یک جرقهی سفید میزند و جیز صدا میدهد. طرف در کسری از ثانیه پودر میشود. کُلی از این پشه.کُشی که خریده حال کرده. بهش گفتم: "همین کم مانده پشه ها خِر ما را سَر پُل صَراط بگیرند. قرار است پشه بُکُشیم نه این که جنایت کنیم." یک بار هم خیلی وقت پیشا به مَرجی همچین حرفی زده بودم، وقتی یک مارمولک را در حدِّ فاصل در آشپزخانه و درگاهِ در، گیر انداخته بود و داشت با دمپایی میکشت. اینقدر مرثیه خواندم برای مارمولکه، که بازویَم را گرفت پرت ام کرد توی اتاق. دعوایم هم کرد، گفت: "تو خودِت گفتی مارمولک، جیغ زدی، پریدی بیرون، میخوای چیکارش کنم پس؟ "
تازه باقیمانده هایشان که لای توریی ترقه میمانند با هر فشار دُکمه جیز میکنند و میسوزند. بوی پشهی سوخته در میآید، و ترقه دو سه باری جرقه میزند و صدا میکُنَد تا دیگر هیچ ذره ای ازشان باقی نمانده باشد. کلاً یک جور ابزار شکنجه به نظر میرسد. مثلاً باهاش میشود کَلَکِ ریش های خامنه ای را طیی یک پُروسهی زجر.آور و پر سر و صدا کَند، یا مثلاً موهای زیر گردن احمدی نژاد را...
دیشب داداش ها و عروس ها و فینگیلی هایشان مهمانِ مان بودند. شب مانده اند و هنوز هم دارند در خانه میپلکند. ما جلوی تلویزیون نِشَسته بودیم، هندوانه میخوردیم و وو.آ تماشا میکردیم، فرکانس جدید اش را حمید آورده بود. آرش سیگارچی و حمیده آرمیده داشتند به نُطق یک نفر از زنجان گوش میدادند. وسط هایش هم تصاویری از تجمعات در تهران نشان میداد. مرجی گفت: "این چرا اینجوریه؟ " گفتم: "اتفاقاً با این خطِ عمودیی کنار لب اش خیلی جذاب شده. اینوَر خیلی اذیت اش کردند. سرطان هم داشت." گفت: "خوب نشده، نه؟ " گفتم: "حالا یه سِرچ میکنم ببینم چیه. ایشالله که شده." مادرم داشت با راکتِ تنیس اش توی هال راه میرفت و با گوش اش منتظر صدای جیز بود، چون سر اش طرف تلویزیون بود. بهش گفتم: "ببین جمعیتو. تهش معلوم نیست." بلند گفتم که بابام بشنوه.
"آقایی از زنجان" داشت راجع به اعترافاتی که برخی آشوبگران در تلویزیون کرده اند حرف میزد که آرمیده جواب اش را داد. کمی بعد بود فکر کنم که داشت با خبرنگاری از شیراز گفتگو میکرد. خبرنگار میگفت: "برایم ایمیل آمده که اگر رَگِ گردن ات را دوست داری فُلان خبر را بردار..."، تو این مایه ها خلاصه. بابام سر اش را بلند کرد که دوباره پا.برهنه بپرد وسط. گفت: "حالا خوب شد. واسه اینا تا یه سال و نیم دیگه سوژه جور شد برا حرف زدن..." فقط حمید نگاهش میکرد، آن هم محض این که دل اش نشکند حالا. همین کارها را میکنند که او هم ادامه میدهد دیگر. گفت: "اینا همهش تا یه هفته دیگه معلوم میشه که از پایه دروغه! یه هفته دیگه قراره اعلام کنن. (منظور اش لابد آدم های توی رادیوی فکسّنیی بغل گوش اش بود) فقط یه هفته... صداشم دو تا کم کُن میخوام بخوابم." حمید کم کرد، بعد به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم. همین بَس اش بود ولی نه کاملاً بَس. به حمید گفتم: "تازه اینا خوبَشونن. روزی دیویست هزار تومن نمیگیرن برن تو خیابون مردمو بزنن، جیره.مواجبشون جُداست، حاشیه ن تازه. اونا دیگه ببین چی میگن. دارن با چشم خودشون میبیننا... این خودش رد میشده بی.خودی باتوم خورده پیرمرد... کلاً یه عده رو نباید کاری داشت باهاشون." توی شیشهی زیر.تلویزیونی دیدم که سرش را دوباره عین غاز، از پُشت سَنگری که همیشه با پُشتی برای خودش درست میکند تا چَشم اش به ماهواره نیفتد، هوا کرده. ولی حرفی نزد. کلاً طایفگی عشق میکنند علاوه بر زبان، با سر و گردن هم نُطُق بکِشَند.
مامان دوباره با راکت اش رد شد، دامن اش خورد توی صورت ام. گفتم: "مامان" گفت: "هان" گفتم: "نکُشِش، دستگیرش کن. میخوایم ببریمِش تو تِلِویزیون اعتراف کنه اغتشاش کار اون بوده." صغری و کبری اینوَر ریسه رفتند. من هم ترغیب شدم صدای پشه.هِه را در حالِ اعتراف در بیاورم. شما فرض کن یه پشهی جیز.خورده، مصدوم، که یکی از تنها دو دندان اش در اثر لگدِ بازجو پریده و آبِ دماغ اش به خاطر اشک ریختن در ملأ عام دارد میآید، فیشّ و فوش میکند و حرف میزند. او را نشانده اند توی یک صندلیی قرمز رو به دوربین: "من عبداللهِ قربانزاده هستم. یکی از س.سَران اغتشاش. من دیبلم آشوفگری رو ثالِ هفتاد و هفت در تهران گرفتم و فوق لیثانصِش رو پارسال از یو.سی.اِل.اِی. بین بر و بچه های آشوبگر بهم میگنْد عبدالله.صفا... منو قرار نبود بگیرن. من پول گرفتم که بیام اغتشاش کنم و برگردم." بعد اش نوبت رسید به حَسَن.خُرامان که توانسته در برود و دارد از صدای آمریکا شرح ما.وَقَع میدهد: "خعلی وَض.یِ بدی بود. همهی ما رو میکردن تو یه دسشویی. بعد با کابل اینقد ما رو میزدن که کبود میشدیم." دست ام را بردم بالا... "ایناهاش این زیر بازومم هنوز خون.مُردگی ش هست. لامصّبا میزدنا، با کابل. من چَن تا از دوستام جلوی چش خودم پر.پر شدن. منو یه بارَم با گروهِ رامین.جهانبگلو اینا گرفته بودن. اوندفه رو حاضر شدم اعتراف کنم چون جونِ زن و بچه م در خطر بود، اعتراف کردم که با پشهی وزارتِ امور.خارجهی آمریکا چَن بار لاس زدم. کلاً اتهام ام سنگین بود، اینه که ایندفه دیدم دیگه اونجا جای من نیست."
بابام داشت دروغکی خرّ و پف میکرد، جرأت ندارد. راکتِ مامان جرقه زده بود و داشت زیر لبی میگفت: "چی شُد این؟ " و دنبالِ جسدِ پشه، لای توریی ترقه میگشت. حمید گفت: "در رفته. الان میره به دوستاش میگه اینجا نیان، خطرناکه."
من باز داشتم فیش.فیش کنان و نفس.نفس زنان میگفتم: "عباس، عباس نَلی تو این خونه. اینا باتون.برقی دالَن." که مرجی گفت: "بسه دیگه." ...گر چه من ادامه دادم و تا محسن شون پیش رفتم.