<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به پشت سر نگاه نکن</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/</link>
<description>بل‌که به روزهایی که از پی می‌آیند...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 23:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هفت دوست بر مزار دوستی دیگر تا ابد می‌ایستند</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Henri_Rousseau&quot;&gt;آنری روسو&lt;/a&gt; دوم سپتامبر سال 1910 در بیمارستان نِکِر در پاریس در گذشت. هفت دوست بر مزاراَش در قبرستان بانیو ایستادند. پُل سینیاکِ نقاش، مانوئل اورتی‌ دو زاراتِ نقاش، روبرت دِلونی ِ نقاش و همسراَش سونیا تِرکِ نقاش، برانکوزیِ مجسمه‌ساز، آرمان کووال صاحب‌خانه‌اش، و گیوم آپولینر شاعر؛ که این را نوشت و کنستانتین برانکوزی روی سنگ قبر روسو پیاده کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ما به تو سلام می‌کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آقای روسوی نجیب، می‌دونم شما می‌تونی صدای ما رو بشنوی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دِلونی، و زنِش، و آقای کووال و خودم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اجازه بده اسباب اثاثیه‌ی ما بدون پرداختِ گمرکی از دروازه‌های آسمان بُگذرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ما برای تو قلم‌مو، رنگ، و بوم نقاشی می‌فرستیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تا انشاءالله بتوانی اوقات فراغتی را که به تو ارزانی شده، به خوشی بگذرانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و در نور یک تصویرآفرینی ‌ِ حقیقی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;همان‌طور که خودت یک بار پرتره‌ی مرا کشیدی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چهره به چهره با ستاره‌ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شیر نر، و کولی&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 23:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاهد عینی</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;left&quot; style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;شعری سپید مثل فالوده، با صدای آقای راز بقا، &quot;داوودِ نَماینده&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این‌جا آمازون است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شاهدانِ عِینی اسم اش را گذاشته اند اشکِ خدا.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می‌گویند وقتی به وجود می‌آید که گاز فلفل، در سرمای بطنی و بطئی‌ی ناشی از تَن‌لَرزه‌ی درخت هایِ&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چنار   ِ&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خیابانِ شانزدهِ آذر (مِحور انقلاب به بالا)،&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تبدیل به ذرّات قطره مانندِ بَرفَکی و پُرز.واری می‌شوند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و بی تأمل (اصولاً)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فرود می‌آیند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بچه ها در جریان اند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وَجهِ تسمیه اش از این‌جاست که آدم نمی‌بیند که دارد برف می‌آید (نمی‌تواند ببیند)،&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;لذا فکر می‌کند یک دی.لِر مواد مخدر، حامل مقادیری از جنس مذکور&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و مزبور،&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و حُکماً مخمور،&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالای درخت پُکیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شاهدان عینی هم‌چـِنین&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;همین‌طوری اظهار شرمندگی‌ی عمیق کرده اند.&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ایضاً گفته می‌شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هیچ وقت فکر اش را هم نمی‌کرده اند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;که این‌جا همان آمازونِ وعده داده شده باشد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در منقبت خواهر &quot;گیوتین&quot; ، سلامُنا علیها و دامَ ظلّها این آستین / in Austin</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خواهر &lt;a href=&quot;http://www.bavarder.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;گیوت&quot;&gt;گیوت&lt;/a&gt; را ما برای بار اول و آخر روز هجدهم تیرماه دیدیم. قرار بود سر برف و بورانِ زمستانِ پارسال بیاید برویم دَدَر که نیامد. عدل، گذاشت در روزهای پر التهابی آمد که کاج های دود گرفته‌ی خیابان هم سیاسی شده بودند و زرت و زرت بیانیه صادر می‌کردند برای بچه.چنار ها. گفت آمده ایران. شماره گرفتیم، شماره دادیم و خلاصه پس از ابراز محبت قرار گذاشتیم با هم برویم تظاهرات. من بهِ‎ش آدرس را دُرُست دادم ولی او یک فرسخ آن‌وَرتر رفته بود و خُب در پایان روز متوجه شدم همچین تعجبی هم نداشته است چون اصولاً یک فرسخ اشتباهی برای گیوت همان یک قدم ما محسوب می‌شود. هر چه نباشد ایشان از سیاره‌ی دیگری (سنگاپور و آن‌وَرا) به سیاره‌ی ما آمده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من از این‌وَر رفتم خورد ام به گیر شانزده آذر و او آن‌ طرف از بلوار رفته بود، رسیده بود نزدیک های وصال. بعد اش هم قریب نیم ساعت وَ بیش‌تر گوشی اش آنتن نمی‌داد و من پیش خود ام گفتم وای دختره رو زدن بردن، چه غلطی کردم. چشم ام داشت می‌سوخت و داشتم اتوبوس ها را لایی می‌زدم و از دست گارد بیژه فرار می‌کردم و یک دختربچه را زده بودند توی کمر اش و داشت گریه می‌کرد که یهو آنتن داد. گیوت می‌گفت فک نکنم پیدا کنیم هم‌دیگرو، آقا ولِش کن. (می‌خواست در برود). گفتم: چی رو ولِش کن، تو دقیقاً بگو الان کجایی و همون جا واستا، من بیام اون‌جا.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من به طور غریزی تصور ام این است که هسته‌ی هر تجمعی فقط و فقط انقلاب است (از شانزده آذر تا جلوی دانشگاه). کلاً ونک و هفتِ تیر و اکباتان و آپادانا وُ باقی‌ی جاها تازه چند ماه است به تهران مردمی و تجمع.پذیر ذهن من اضافه شده. لذا خلاصه ما با اکراه و به خیال این که داریم از جنبش دور می‌شویم انداختیم تو شانزده آذر، پیچیدیم توی بوعلی بعد پیچیدیم توی قُدسِنَه&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;*&lt;/font&gt;. من بهِ‌ش زنگ زدم، گفت گویا با یک جمعیتی توی خیابان قدس است و دارند می‌آیند بالا. جمعیت رسید به من، دیدم اوه چه خبره. این بار هم آنتن داد. گفتم: اِیول. منم این‌جام. الان صف های جلو افتادم. من شال آبی سَرَمه یه بطری آب هم تو دستمه... که یهو همو پیدا کردیم. باید اعتراف کنم یک ذره هم شبیه تصور ام نبود و خیلی کول تر / more cool و البته بلندتر از آن بود که انتظار داشتم. آقا آن‌قدر باصَفا و صمیمی بود که من یاد کوچه.خاکی هایی افتادم که ملت توش فوتبال یاد می‌گیرن. گفتم اسم من که تابلوئه چیه. اسم تو چیه؟ بگو با همون شمارَتو سِیو کنم. گفت من اسم اش را همان گیوت سِیو کنم که من هم (با این‌که یادم نمی‌آید، ولی) طبیعتاً باید گفته باشم عمراً، اسم خودتو عشق است. کلی حرف زدیم و راه رفتیم. با هم در رفتیم، با هم گاز و کتک خوردیم و البته ایستکِ انار. گیوت از این‌ها بود که یهو راه می‌افتند می‌روند طرف هسته‌ی خطر و اصلاً به آدم نمی‌گویند بیا بریم. من خود ام را (تلویحاً) مسئولِ جان این می‌دانستم، این خود اش همه‌ش می‌رفت تو دلِ چیزی شبیهِ گاردِ بیژه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چیزهایی تعریف کرد و من هم یک چیزهایی تعریف کردم. فکر نمی‌کردم دیگر قسمت نشود هم را ببینیم یا با هم حرف بزنیم، آن هم چی... گوهر یک‌دانه ای که از ائتلاف پسران لی ماروین اطلاع دارد و آکواریوم می‌شناسد و خلاصه از این مباحث تخصصی که خدا.شاهده کار هر کسی نیست. فرصت نشد به قبلی ها بپردازیم. کلاً فرصت کم بود ولی در همان وقتِ کم، گریزی به مَنوچَئو و نو.اِسموکینگ زدیم و او از جایی گفت که رفته نشسته پای درد دل یکی از نوازنده هایی که روزی با کاستاریکا هم‌کاری کرده و یارو چیزهایی پشت سر امیر گفته و خلاصه... از بیروت خوش اش آمد و من گفتم باقی‌ش هم قرار است دست ام برسد (قرار بود برسد) و برای ات رایت می‌کنم و این حرف ها. حالا هستی که ایشالله؟&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باید می‌رفت شمال. گفت ولی تا آخر مرداد باید &quot;آن‌جا&quot; پیش لوک باشد و من با خود ام گفتم که خب شماره اش را دارم و ای‌میل هم دارم و حتماً دوباره می‌بینم اش قبل از رفتن. اگر می‌دانستم که نع، خب قضیه فرق می‌کرد. شاید محکم بغل اش می‌کردم و دیرتر از خانه شان می‌آمدم بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا هِی ما می‌رفتیم هِی نمی‌رسیدیم. نزدیک نیم ساعت بل‌کم بیش‌تر هِی رفتیم. نزدیکی های توحید گفت اِ، این‌وَری اشتباه اومدیم. فهمیدم با کسی قراری چیزی دارد و می‌خواهد من را دس به سر کند. گفتم تا دست ات را نذارم توی دست خواهر ات در خدمتِ تان هستم، بر می‌گردیم. بعد دوباره برگشتیم طرف نصرت. در راه از مصائب و موجودیت و ماهیت رشته‌های هنر در سنگاپور گفت و کلاً ما بی‌خیال شدیم برویم آن‌جا به صنعت توریسم سنگاپور خدمت کنیم. بعد رسیدیم همان نقطه ای که از ماشین پیاده شده بودیم. دو تا کوچه رد کردیم (سرجمع، دو دقیقه وقت گرفت) و گفت: &quot;اِ... آهان، شناختم. همین جا بود. ما باید میومدیم دست راستِ مان نه دست چپ&quot;. گفتم بسیار خُب (مثلاً خبر ندارم قرار داره و این‌ها). گفت برویم آن‌وَر و با دست اش پایین خیابان را نشان داد. گفتم مطمئنی دیگه اون‌وَره؟ گفت آره من این‌جا رو می‌شناسم. بعد دوباره راه افتادیم و هِی رفتیم. بعد از یک ساعت گفتم گیوت این غرور ات را بذار کنار از این پیرمردهایی که سر کوچه نشسته اند بپرس (و به روی خود ام نیاوردم که می‌دانم قرار گذاشته و می‌خواهد دس به سر ام کند) گفت نه، بلتم. بعد رسیدیم به جایی که گفت اِ اشتبا اومدیم بازَم. اون‌وَر بود. من زدم توی سر ام (تنها کاری که می‌شد کرد) و گفتم خب بریم اون‌وَر. گفت دیرت شده. تو برو من خود ام پیدا می‌کنم. گفتم گیوت شبه، این‌جا پر از گرگه. درسته شما رشیدی ولی غریبی. فک نکن تا نرسونمت خونه جایی می‌رم. کمی فکر کرد. گویا از ساعت قرار اش گذشته بود و کلاً چون دیگر فایده نداشت مقاومت نکرد. بعد رفتیم و رسیدیم به همان نقطه ای که وقتی آن‌جا بودیم او از آن‌جا پایین خیابان را نشان داده بود. دیدیم محل مورد نظر فقط دو تا کوچه بالاتر از ما بود. توی دل ام گفتم قرار می‌ذاری... آره؟ و بالاخره تسلیم شد، کوچه شان را شناخت و پیچیدیم تو. خواهر اش توی کوچه بود و نگران گیوت. من هیچ چی در مورد این که قرار داشته و می‌خواست من را دس به سر کند نگفتم، زشت می‌شد خواهر اش می‌فهمید. گفت نگی تظاهرات بودیما. ما خرید رفته بودیم. خواهر اش گفت بیا تو. گفتم نه، عمراً. ساعت نُهِ شبه و الان فک می‌کنن من مُردَم یا دارن می‌برنم که بمیرم. هی تارف کردم ولی آخر اش رفتم تو. آقا چه خواهرانی، چه خاله‌ی نازی. مثل خود گیوت، مثِ پنجه‌ی آفتاب، یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوین. نشستیم دوباره به حرف زدن و این که قرار است آخر اش چیکار کند و من چیکار کنم و من از سگدو زدنِ مان دنبال یه گُله جا گفتم که کارگاه اش کنیم و پیدا نکردیم. حالا هِی آن‌ها (خاله اینا) می‌گویند این‌جا سر کوچه سطل آشغال آتیش زده اند و یکی را کِشیده اند برده اند، شماها ندیدین چیزی؟ ما هم تعجب می‌کردیم که واخ واخ چه خبر بوده این‌جا. خوب شد ما نبودیم ببینیم. من هم دائم می‌گفتم مزاحم شدم به خدا و هم‌چنان نشسته بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک روز با گیوت، در &quot;همین جا&quot; تمام شد، البته یک ربع بعد از &quot;این جا&quot;... که من خداحافظی کردم و بیرون آمدم و راه افتادم طرف خانه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گیوت الآن آستین تگزاس است. کنار لوک خوش شانس و اینا. پریشب که می‌خواستم الکی لِفت بدهم، گفتم بذار این ای‌میله رو چک کنم. بینی بین الله هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک ای‌میل این‌قدر من را خوشحال کند. آن هم زمانی که احساس آدمی را داشتم که علی‌رغم آسان شدن ارتباطات از طریق تکنولوژی، خود اش را تک اُفتاده احساس می‌کند و زمانی که آن‌وَر خط، شخصی (کسی، طرف) گوشی را بر ندارد، نباشد که بر دارد یا نشنود یا دوباره جا گذاشته باشد، کلهم مزایای تکنولوژی دود می‌شود می‌رود توی هوا (فقط حالتِ لوژستیکی اش می‌مانَد) و همه چیز به راحتی فِید آوت می‌شود. &lt;a href=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/74981c4711.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;یک عکس&quot;&gt;یک عکس&lt;/a&gt; برای ام فرستاده بود که می‌گوید دیوار یک بار / Bar است روبروی دانشکده. اشک امان نمی‌دهد! از ذوق ور جهیدم. روزی که یادم آمد نباید چیزی به رفتن اش مانده باشد، اِس.اِم.اِس زدم و جوابی نیامد. فهمیدم رفته. بعد از آن هم که خب با آن همه درگیری می‌شود گفت بعید بود خبری ازش بشود. کلاً من اگر باشم و ببینم یک خوش ذوق روی دیوار بابی را نقاشی کرده، و اگر به فکر ام برسد می‌توانم عکس بگیرم و برای دوست ام که کُشته.مُرده است بفرستم با خود ام می‌گویم حالا چه کاریه، ولی گیوت چون مال سیاره‌ی دیگری ست اساساً فرق دارد. همین چیزاش است که ازش خوش ام آمده و گر نه اگر مثل خود ام بود که طبعاً انتظاری اَزَش نمی‌رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;


&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;Don&apos;t need a weather man&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;To know which way&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;The wind blows&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ترجمه: احتیاجی به هوا نیست تا بفهمی باد کدوم طرفی می‌وَزه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عمراً بفهمین چی گفته. بگذریم...&lt;/p&gt;
&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;*&lt;/font&gt;برگردانِ سَردَستی‌ ِ &quot;القدسُ لَنا&quot;.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریگی در کفش</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک بار هم پیش‌تر گفته بودم (&lt;a href=&quot;http://www.nimnama.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=32:1388-06-06-20-34-15&amp;catid=9:-81-7-&amp;Itemid=8&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;+&quot;&gt;+&lt;/a&gt;) که این جنابان باید مراقب حرفی که از دهان خودشان و ایضاً معترفانی که در زندان های این رژیم اعتراف می‌کنند باشند چون هر حرفی به قول پلیس ها ممکن است در دادگاه بر علیه همان شخص استفاده شود. ریگی که در کفش جمهوری اسلامی هست به مراتب خطرناک تر از طایفه‌ی ریگی ست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در مستندی درباره‌ی خوردن گوشت سگ در کره‌ی جنوبی، یکی از فعالان حمایت از حیوانات می‌گفت خرافه ای هست که طبق آن اگر سگ را تا حد مرگ کتک بزنند گوشت اش خوشمزه تر می‌شود و هضم اش آسان تر. از او پرسیدند فکر می‌کنید وقتی سگ ها از گردن آویزان اند و دارند کتک می‌خورند درد می‌کشند؟ آن زن گفت: &quot;بله، و دائم زوزه می‌کشند ولی زمانی که زوزه می‌کشند به ترحم ارباب خود امیدوار اند&quot;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;متأسف ام که چنین نقل قول دل‌خراشی کردم. گفتم شاید به واسطه‌ی شناعتِ موجود، ربط اش را با باقی‌ی متن پیدا کنید!&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;0&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.hra-news.org/news/7056.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;این‌جا&quot;&gt;این‌جا &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;اظهار شده بود که متهمینی که گفته می‌شود اصلاً چهل روز پیش از انتخابات دستگیر شده بودند و در یکی از این نمایشگاه ها اعتراف کردند، بعد از بیرون آمدن از دادگاه خوشحال بودند. لابد صدور این حکم اعدام هم ساختگی ست و اگر نیست لابد به آن‌ها گفته اند که ساختگی ست و از آن جایی که چهل روز شکنجه برای آمادگی به اعتراف، هر کسی را ممکن است فرمان‌بردار یک &quot;ارباب&quot; کند، آن‌ها تا آخرین لحظه به ترحم اربابان شان امیدوار اند (در واقع مجبور اند آخرین روزنه را برای نجات باز بگذارند و پل ها را خراب نکنند) لذا حرفی خلاف میل اربابان به زبان نمی‌آورند و اگر هم بیاورند باز آش همان آش قبلی ست و کاسه همان کاسه. حتی وقتی پای چوبه‌ی دار برده شوند امیدوار اند که ارباب کاری کند. به همین خاطر است که تا آخرین لحظه و تا هنگام آویزان شدن سگ ها فرار نمی‌کنند، و معترفان حقیقت را به زبان نمی‌آورند زیرا هر لحظه منتظر اند که ارباب ترحم نداشته اش را به کار بیندازد و این نمایش را متوقف کند. حتی اگر صندلی کشیده شود باز هم ممکن است ارباب بپرد و طناب را پاره کند. البته ارباب این کار را نمی‌کند. ارباب از اول اش وعده های دروغ می‌دهد تا معترفین با فراغ بال اعتراف کنند و در پشت صحنه امیدوار باشند.&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;وی بيان کرد: پس از دستگيری و تحويل به ايران در يک سال گذشته در زندان انواع کتاب های تفسير شيعه و اهل سنت از قرآن و ساير کتب دينی در اختيار ما قرار گرفت و در اين‌جا بود که با واقعيت آشنا شدم و اکنون می‎دانم چه جنايات هولناکی انجام داده ايم و يقين دارم که خداوند به سادگی اين گناهان را نمی‌بخشد و اکنون متوجه شده ام که در گذشته هيچ اختلافی بين زابلی و بلوچ و شيعه و سني وجود نداشت و سال ها ست به طور مسالمت آميز با هم زندگی می‌کنند.&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;وی بيان کرد: پس از دستگيری و تحويل به ايران در يک سال گذشته در زندان انواع کتاب های تفسير شيعه و اهل سنت از قرآن و ساير کتب دينی در اختيار ما قرار گرفت و در اين‌جا بود که با واقعيت آشنا شدم و اکنون می‎دانم چه جنايات هولناکی انجام داده ايم و يقين دارم که خداوند به سادگی اين گناهان را نمی‌بخشد و اکنون متوجه شده ام که در گذشته هيچ اختلافی بين زابلی و بلوچ و شيعه و سني وجود نداشت و سال ها ست به طور مسالمت آميز با هم زندگی می‌کنند.&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;(کسی که به گفته‌ی خود اش در حوزه‌ی علمیه تحصیل می‌کرده (یا حتی تحصیل هم که نمی‌کرده لااقل آنجا حضور داشته) تا پیش از زندان نمی‌دانسته است قرآن شیعه و سنی با هم تفاوت نمی‌کند و کسی که دستِ‌کم در دو شهر زاهدان و تهران زندگی و کار می‌کرده است تا پیش از رهنمودهای زندانبانان نمی‌دانسته است که جاهایی هم هست که سال ها ست شیعه و سنی با مسالمت در کنار یکدیکر زندگی می‌کنند!).&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خب این اگر عجیب و غریب نیست، عقل من یکی قد نمی‌دهد که پس چیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در ثانی در &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100914529494&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;این‌جا&quot;&gt;این‌جا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; آمده است: &lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;بر اساس اين گزارش، اين تيم تروريستی قصد داشت با هدف ايجاد اختلاف و تفرقه در ميان صفوف مسلمين به ويژه اهل سنت و شيعيانِ اين استان، مبادرت به انفجار در برخی نقاط از پيش تعيين شده كند که قبل از هر گونه تحرک مذبوحانه، با عمليات به موقع ماموران اداره‌ی کل اطلاعات زاهدان يک نفر از عناصر اصلی و سه تن از تروريست ها بازداشت شدند.&lt;/span&gt; (پس اتحادی وجود داشته است که قرار بوده به افتراق بی‌انجامد).&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;حميد ريگی خاطرنشان کرد: پس از انفجار مسجد علی ابن ابيطالبِ زاهدان و کشتار نمازگزاران، همچنين تأمل بيشتر در شهادت مردم بی‌گناه در تاسوکی و دارزين به اين نتيجه رسيدم کسی که برای مسجد و نماز هيچ ارزشی قائل نيست چه‌گونه می‌‎تواند فتوا دهد و چگونه می‌توان او را مسلمان دانست.&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;حميد ريگی خاطرنشان کرد: پس از انفجار مسجد علی ابن ابيطالبِ زاهدان و کشتار نمازگزاران، همچنين تأمل بيشتر در شهادت مردم بی‌گناه در تاسوکی و دارزين به اين نتيجه رسيدم کسی که برای مسجد و نماز هيچ ارزشی قائل نيست چه‌گونه می‌‎تواند فتوا دهد و چگونه می‌توان او را مسلمان دانست.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;به احتمال زیاد اشاره‌ی ایشان (ناخواسته البته و به خواست اربابان) به اتهام آتش زدن مسجد لولاگر توسط معترضان به نتیجه‌ی انتخابات است! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;حميد ريگی گفت: برخی ادعا می‌کنند &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;(این برخی احتمالاً هم سلولی ها و زندانبانان هستند چون کس دیگری نمی‌تواند ادعای اش را هیچ جور به گوش وی رسانیده باشد)&lt;/span&gt; من تحت فشار جمهوری اسلامی ايران مجبور به گفتن اين حرف ها شده ام ولی بايد بگويم من می‌دانم که حکم اعدام ام صادر شده و به تأييد هم رسيده است پس برای کسی که مرگ در انتظار اش است زور و فشار هيچ اهميتی ندارد و نمی‌تواند برای او تأثيری داشته باشد.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;وی افزود: نه تنها هيچ زور و فشاری وجود ندارد بل‌که در سلامت و اختيار کامل و تنها برای عفو و بخشش خداوند اين واقعيات را مطرح کرده ام و به تمام دنيا اعلام می‌کنم حرف هايی که در جلسات مختلف در حضور علما، معتمدان و ريش سفيدان، هم‌چنين رسانه های ارتباط جمعی اعلام کرده ام به دلخواه بوده و تنها برای رضای خدا گفته ام.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;برادر سرکرده‌ی گروهک تروريستی عبدالمالک ريگی اضافه کرد: انديشه کردم با گفتن اين واقعيت ها شايد خداوند در آخرين لحظات زندگی از گناهان من گذشت کند. البته می‌دانم قتل يک مسلمان جرم کوچکی نيست چه رسد به اين‌که تعداد زيادی از مسلمانان را به قتل رسانده باشيم.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فکر می‌کنم لازم نیست بگویم خدا در این‌جا یعنی چه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;وی افزود: من هم که به دليل برخی مسائل با مشکلات مالی روبرو و پنج ميليون تومان بدهکار شده بودم از وی خواستم تا به من کمک کند و همين مسئله باعث ارتباط بيش‌تر من با وی شد و رفته رفته به گروه مالک پيوستم و در مدت زمانی که من و ساير افراد با وی همکاری می‌کرديم، برای ما جلسه‌ی تفسير قرآن برگزار می‌کرد و تمام افرادی که با مالک هم‌کاری می‌کردند بی‌سواد بودند يا سواد اندکی داشتند و هر آن‌چه می‌گفت بدون چون و چرا می‌پذيرفتيم.&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;وی افزود: من هم که به دليل برخی مسائل با مشکلات مالی روبرو و پنج ميليون تومان بدهکار شده بودم از وی خواستم تا به من کمک کند و همين مسئله باعث ارتباط بيش‌تر من با وی شد و رفته رفته به گروه مالک پيوستم و در مدت زمانی که من و ساير افراد با وی همکاری می‌کرديم، برای ما جلسه‌ی تفسير قرآن برگزار می‌کرد و تمام افرادی که با مالک هم‌کاری می‌کردند بی‌سواد بودند يا سواد اندکی داشتند و هر آن‌چه می‌گفت بدون چون و چرا می‌پذيرفتيم.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;برادر مالک ريگی گفت: جنايات تاسوکی و دارزين، راه.بندی و گروگان گيری را با القائات عبدالمالک انجام می‌داديم و هيچ گاه به گفته های وی شک نکرديم، و در يک مرحله مالک ريگی فتوانامه ای ساختگی و دروغين از سوی يک هزار و دیویست مولوی‌ی اهل سنت پاکستان به ما نشان داد و آن‌چنان تحت تأثير القائات مالک قرار گرفته بودم که حاضر شدم همسر ام و مادر سه فرزند ام را در خواب به قتل برسانم در حالی‌که هيچ گناهی نداشت و فقط به صرف گفته‌ی مالک مبنی بر اين‌که همسر ات گناهکار است او را کشتم؛ حتی برادر همسر ام، شهاب منصوری را بدون هيچ جرمی سر بريدند و من نيز اعتراضی نکردم چون تحت تأثير دروغ پردازی های مالک قرار گرفته بودم.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912536197&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;عبدالحميد ريگی تصريح کرد: مالک پس از اتمام مأموريتِ نمايندگی‌ی القاعده در زاهدان، سفری به وزيرستانِ پاکستان داشت و در آن‌جا با تعدادي از بزرگان و علمای القاعده و طالبان نشستی برگزار کرد و از آنان خواست تا برای کشتار شيعيان در ايران به وی کمک کنند اما آنان نپذيرفتند و گفتند ايرانيان مسلمان هستند و نبايد مردم عادی را بکشيد، به همين دليل مالک با نارضايتی وزيرستان را ترک کرد و ارتباط خود را با نيروهای اطلاعاتی‌ی آمريکا بيش‌تر کرد و به کمک آن‌ها اميدوارتر شد و فعاليت خود را با حمايت آمريکايی ها ادامه داد.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مقایسه با خواننده. وی پیش از اعدام تقریباً تمام حرف های لازم را زده است و چنان ارشاد شده که مطمئناً آن دنیا با احمدی نژاد و در صف یارانِ امام زمان محشور خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;


&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100913158341&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;براساس اعترافات صريح شرور عبدالحميد ريگی، اين گروهک تروريستی با تحريک احساسات مذهبی‌ی جوانان بلوچ و سوء استفاده از واژه‌ی جهاد، اقدام به جذب نيرو و آماده كردن آن‌ها برای انجام عمليات‌ سياسی می‌كند.&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;براساس اعترافات صريح شرور عبدالحميد ريگی، اين گروهک تروريستی با تحريک احساسات مذهبی‌ی جوانان بلوچ و سوء استفاده از واژه‌ی جهاد، اقدام به جذب نيرو و آماده كردن آن‌ها برای انجام عمليات‌ سياسی می‌كند. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100913158341&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;شرور عبدالحميد ريگی عامل اصلی‌ی عضويت خود در گروهک تروريستی‌ی برادر اش را بی‌سوادی‌ی خود عنوان كرد و گفت: برادر ام عبدالمالک از بی‌سوادیِ من سوء استفاده كرده و با تحريف‌ و ارائه‌ی آيات دروغ از قرآن كريم، شيعه‌كُشی را نه تنها برای من بل‌كه برای همه‌ی اعضای گروه اش، جهاد تفسير كرده و از طريق تحريک احساسات مذهبی ِ ما، دشمنان را به مقاصد شوم شان می‌رساند. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100913158341&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;برادر مالک ريگی بيان كرد: همه‌ی جنايات و عملياتی كه انجام داده‌ايم، به نيت كشتن شيعه و رسيدن به جنت بوده است. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100913158341&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;وی ادامه داد: جنايات ما به نيت طمع نبوده و اعترافاتي كه می‌كنيم نيز از روی ترس نيست چون حكم ما اعدام است و خود، حكم صادره را قبول داريم. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100913158341&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 102);&quot;&gt;وی با اشاره به كوتاهی‌ی علما، روحانيون و سران طوايف و قبايل در آگاه كردن جوانان نسبت به مسائل تحريفی‌ی قرآن، خاطرنشان كرد: اگر علما تفسير درست و كامل قرآن را در مساجد و گرد‌همايی ها برای ما شرح می‌دادند، امروز به يك جنايتكار تبديل نمی‌شديم. &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خب اگر شرور و گروهک تروریستی را حذف کنیم (و حتی اگر حذف نکنیم و فقط عبدالحمید ریگی را بر داریم) می‌مانَد تحریک احساسات مذهبی‌ی جوانان، جهاد، و جذب نیرو برای انجام عملیات سیاسی. خب چه کسی ست که نداند این‌ها مایه‌ی فخر و مباهات سران این حکومت است؟ &lt;strong&gt;در واقع اگر روزی کسی بخواهد این سران را محاکمه کند کافی ست در اتهاماتی که آنان به دیگر فرقه ها و مذاهب و دیگر کَسان زده اند، اسامی را پاک کرده و نام خود آقایان را بنویسد. این دستاورد کمی نیست&lt;/strong&gt;. تازه دقت اش هم بیش‌تر است چون این عزیزان (و همین‌طور ما عزیزان) ادعا دارند و اطلاع داریم که کامل ترین سیستم امنیتی را دارند. آن قدری کامل که حتی هیچ کاره ها هم بالاخره از فراموشکاری دست بر داشته و به یک جُرمی اعتراف می‌کنند.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دیشب خواب دیدم که دارم خواب می‌بینم. توی خواب ام تازه سیستم را خاموش کرده بودم و بعد جلوی چشم های خود ام، در رختخواب پلک هام روی هم افتاده بود. در خواب ام، در همان یک بار مهمانی‌ی خانه‌ی دَرَندَشتِ مظفری ها بودیم. جَنگ بود و ما رفته بودیم آن‌جا ببینیم می‌شود خانه خرید و ماند یا نه؟ بابام می‌گفت: &quot;چرا نمی‌شه؟ ایناها... همین مظفری. خونه های این‌جام که بزرگ... عِین دسته‌ی گل&quot;. در خواب ام کودک بودم و طبق عادت آن سال ها داشتم به تهِ خیار می‌گفتم: &quot;کون خیارش&quot; (تلخه). مامان مثل همیشه لب اش را گاز گرفت و سریع رها کرد، و به خنده افتاد. یک بار بهِ‌ش گفتم: &quot;من خود ام را فردا شب می‌کُشَم چون امشب بازی‌ی آرژانتین.اینگیلیس است&quot;. گفت: &quot;امشب که از سر خیابون فروردین می‌پیچیدم تو، ماهو دیدم. کامِل بود. تو اَم سر رات دیدی؟&quot; گفتم: &quot;مامان شاعر شدی؟ یا بودی از قبل؟&quot;. می‌دانم که اگر یک نفر به شکلی واقعی در زندگی ام بوده و هست، که اگر نبود حالا رنگ چیزها اینی نبود که هست و من اینی نمی‌بودم که هستم، همین یک نفر است با آن حلقه‌ی طلای کارتیه توی انگشت اش و موهای فِرخورده‌ی خرمایی اش. من با نگرانی به وجود اش افتخار می‌کنم و تمام این افتخارات، در کسری از کسری از ثانیه از مغز خواب آلودِ خودِ خواب ام می‌گذرد. هیچ کس مثل او حریف من نیست و به مسخره بازی های من، با اِعتنا جواب نمی‌دهد، و مثل او نمی‌بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;انگار بر می‌گردم. سر سفره بودیم و مردم داشتند خورش بادنجان می‌خوردند و من قلمبه های گوشتِ لخت را که توی رُب حسابی سرخ شده بودند، و گوجه های سرخ شده‌ی توی خورش را به وضوح می‌دیدم و الآن هم به وضوح به یاد می‌آورم. به مامان می‌گویم: &quot;مامان تخمه هاشو بده من&quot;. باور ام نمی‌شود کسی بتواند نیمه‌ی بی‌ریخت و بدشِکل بالایی‌ی بادنجان را روی برنج لِه کند و بخورد. مامان سخاوتمندانه از خُداش است که تخمه های بادنجان اش را بدهد من و به جای اش قسمت های بدون تخم اش را بگیرد، همان‌طور که انارهای ترش اش را و گاز آخر بستنی اش را به من می‌دهد. شهاب، پسرشان، گربه‌ی خانوادگی را آورده تو اتاق که داداش من ببیند اش. مُرده شور  ِ این حمید، که همیشه گیر می‌دهد به چیزی که من اَزَش نفرت دارم. گربه، دیدن دارد؟ غاز، دیدن دارد؟ یا یک گنجشک زشت و ترسناک که هر لحظه ممکن است به آدم حمله کند و چِشم آدم را با نوک اش در بیاورد دیدن دارد؟ آن‌ها به خواست این فسقل.بچه عمل می‌کنند و من می‌چِپَم توی پُشتی. شهابِ شان دست های گربه را گرفته و او از پشت افتاده روی فرش و خود اش را می‌مالد روی زمین. تمام امعاء و احشاء گربهه ریخته بیرون و حتی سوراخ اش هم پیداست. تقریباً نزدیک است تخمه.بادنجان ها را مثل روزی که خانه‌ی فلاحی ها با بامیه و تشکلیات اش بالا آوردم، بالا بیاورم. باباش با خنده می‌گوید: &quot;بــِچه، بابابزرگِد نماز موخونه این‌جا&quot; و یک قاچ هندوانه از توی بلور همیشِگی بر می‌دارد، چون خودشان نمی‌خوانند و آقاجون حسابی از تناقض آدم بی‌دین و خانه.زندگی‌ی رو به راه و سعادتمند، و خانواده‌ی خوب و خوشبخت، می‌سوزد. شهاب همان‌طور گربه‌ی لوس مسخره شان را می‌کِشَد توی ایوان و همان جا پشت و روی اش می‌کند. اتمسفر دهه.شصتی تمام خواب ام را پُر کرده. همه چیز نارنجی ست انگار.&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;به فاصله‌ی یک ثانیه شب می‌شود. ما داریم توی باغ تاریک جلوی خانه شان و در نور چراغ قوه، به تنه‌ی درخت چنار باغ جلوی خانه شان زل می‌زنیم. هنوز زل زدنِ مان تمام نشده که زن ها با سر و صدای یک دعوای کوچک می‌ریزند توی ایوان تا خداحافظی کنند. چادرهای مِشکی می‌روند طرف چادر.یزدی ها تا هم‌دیگر را ببوسند. چادر مامان شیک تر و مِشکی تر از بی‌بی سادات است، کلاً خوش‌تیپ است و من هم‌چنان بهِ‌ش افتخار می‌کنم. آخر خواب، داداش ام یکهو اصرار دارد دو تا پنج هزار تومانی به من بدهد تا بروم کنار اش دراز بکشم بی‌شعور.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعار جدید جامعه‌ی سرخپوستان</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#666666&quot;&gt;لبیل: تفریح دسته جمعی، آقا... در مملکت کودتا شده، تُخمه آفتابگردونِ آقا نَقی (سر آذربایجان)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ما سرخپوستان جهان، چُپُق تقدیمی‌ی &quot;&lt;a title=&quot;مَردِ سوار بر کُلاهَکِ هسته ای&quot; href=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/d05560273f.jpg&quot;&gt;مَردِ سوار بر کُلاهَکِ هسته ای&lt;/a&gt;&quot; را نمی‌خواهیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;:دی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کتاب کوچکی وجود دارد از تصویرساز و نویسنده‌ی فرانسوی، &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.amazon.com/exec/obidos/search-handle-url/ref=ntt_athr_dp_sr_1?%5Fencoding=UTF8&amp;sort=relevancerank&amp;search-type=ss&amp;index=books&amp;field-author=Gr%C3%A9goire%20Solotareff&quot;&gt;گِره.گوآر سولوتارف / Gregoire Solotareff &lt;/a&gt;که البته حوزه‌ی فعالیت اش کتاب های کودکان است و به واسطه‌ی نامزدی‌ی دریافت جایزه‌ی هانس کیریستین اندرسن در سال 2006، شاید اهالی‌ی کتاب نام اش را شنیده باشند یا کتاب هایش را دیده باشند. نام کتاب هست &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.amazon.com/Dictionnaire-Du-Pere-Noel-French/dp/207056598X/ref=sr_1_20?ie=UTF8&amp;s=books&amp;qid=1255555538&amp;sr=1-20&quot;&gt;فرهنگِ لغاتِ پاپانوئل / Dictionnaire du père noël &lt;/a&gt;که اولین بار در سال 1998 چاپ شده و کلاً برای افرادِ پنج سال به بالا مناسب است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کتاب جالبی ست. من آن را جایی اتفاقی دیدم ولی تا به حال نسخه ای از آن برای خرید پیدا نکرده ام. نوشته های کتاب کوتاه بودند لذا تعداد زیادی را شُد که همان‌جا سَرپایی بخوانم. جُدا ازتصاویر بانَمَک اش، جاهایی خنده دار هم هست که حَسَن ترین حُسن اش همین است اصلاً.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این کتابِ فرهنگِ لغات، طبیعتاً بر اساس حروف الفبا تنظیم شده و نویسنده در هر بخش یک یا دو کلمه را که با آن حرف شروع می‌شود انتخاب کرده و توضیحی برای اش نوشته است. تمام توضیحات هم بی برو برگرد به پاپانوئل مربوط می‌شود و در تصاویر مربوطه هم همیشه &quot;پدر نوئل&quot; در اَشکالِ مختلف به چشم می‌خورَد؛ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://homepage.mac.com/elene.bb/Elene.B/C19228326/E20061223165721/index.html&quot;&gt;سوار هواپیما&lt;/a&gt;، &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://homepage.mac.com/elene.bb/Elene.B/C19228326/E20061223170553/index.html/index.html&quot;&gt;با عینک.دودی و لباس آبی (تا شناسایی نشود)&lt;/a&gt; و در جایی هم کلاه سرخپوستی بر سر، سوار بر اسب در حالی‌که دارد به غروب خورشید نگاه می‌کند. یکی از بامزه ترین تعاریف کتاب (غیر از تعریفِ بابون، که الآن یادم رفته)، اتفاقاً توضیحی ست که برای واژه‌ی سرخپوست / Indien نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;همان‌طور که لابُد باید یک جوری تا الآن فهمیده باشید، سرخپوست ها به جای نام، ترکیبی وصفی، و گاهی شبهِ جمله ای نسبتاً طولانی در وصف هر شخص درست می‌کنند و آن را به عنوان اسم آن آدم به کار می‌برند، اسمی که طرف را در کمتر از زمان معمول به شما معرفی می‌کند و در واقع بازتابِ بینش شخصی‌ی نام‌گذاران هم هست. مطمئناً &quot;دو جُفت جوراب&quot;، &quot;رقصنده با گرگ ها&quot;، &quot;ایستاده با مُشت&quot; و احیاناً &quot;عُقابِ پَر کَنده&quot; را یادتان می‌آید. حالا فرض کنید آن‌ها بخواهند برای پاپانوئل اسم بگذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;Les indiens no croient pas que père noël existe, donc ils lui s&apos;appelait un gros homme en rouge et blanc qui n&apos;existe pas.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سرخپوست ها به وجود پاپانوئل اعتقاد ندارند، بنا بر این او را این‌طور می‌نامند: مرد چاق سفید و قرمز پوشی که وجود ندارد.&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سرخپوست ها ایضاً اعلام کرده اند علاقه ندارند حیثیتِ شان در نماز.جمعه‌ی جایی به نام تهران، 
بازیچه‌ی اَبَرمردِ تاریخ معاصر گشته و خدشه دار شود. کُلی تا قبل از این آبروی 
داخلی داشته اند بی‌چاره ها.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براست *</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از قلمبه.نمک های سفر در جادّه های میهنی (صرفِ نظر از ترس، وحشت، دهشت، تأسف، تلنگر، تشنج و بار تمسخر بَراَنگیز همان نمک هاش) یکی‌ش هم این است که می‌بینی هنوز هم هستند کسانی که علی‌رغم جِز زدن های فَردی‌ی عده ای چون من مثلاً، و تلاش جمع کثیری از فرهنگیّون که هیچ جور با امثال من در یک‌جا جمع نمی‌شوند... بله، به رغم همین ها که گفتم، که خودمان را جِر می‌دهیم جُدانِویسی کنیم محض احتیاط یا وسواس و محض پاس‌داشتِ زبان و نگارش و خوانش و غیرو که مستتراً فقد در جُدانِویسی مستَتِر است (تازه من از آن‌هایی ام که عقیده دارم مثلاً پایتخت و دُشنام و تنبل جدا هم نوشته نشدند، خُب نشدند ولی یک نوشته دستِ‌کم باید خوانا باشد، نباید موقع خواندن به چند جور احتمال خوانشی فکر کرد)... همان عده که گفتم وقتی می‌خواهند تابلویی برای کنار جاده تدارک ببینند خیلی خوشگل می‌نویسند &quot;&lt;STRONG&gt;براست برانید&lt;/STRONG&gt;&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته یک قلمبه.نمک دیگر هم این است که پشت وانت بخوانی: &lt;FONT color=#000066&gt;منی که حرف شراب از کتاب میشستم / نیاز خادم درگاه میفروشم کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به شخصه ید طولایی در خواندن نوشته های پشتِ کامیونی و پشتِ وانتی در فاصله‌ی اندکِ سبقتِ غیر مجاز جینی&lt;FONT color=#990000&gt;**&lt;/FONT&gt; در گردنه های خطرناک چالوس دارم ولی این یکی فکّ ام را خواباند. اول چنین خواندم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;مَنی که حرف شراب از کتاب می‌شُستم / نیاز  ِ خادم  ِ درگاه می‌فُروشم، کَرد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی البته عقل آدمیزادی به کمک آمد تا بعد از لَختی بگویم: &quot;آهان&quot; و راننده.وانتی را درک کنم و دست آخر بفهمم وقتی داشته بابت این عمل جراحی‌ی سخیف بر روی ماشین اش پول عرق جبین می‌داده، چه‌قدر می‌تواند و عاشق بوده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;منی که حرف شراب از کتاب می‌شُستم / نیاز، خادم درگاهِ مِی‌فُروش ام کرد&lt;/FONT&gt; [دَم همه‌ی بچه.باحالای سبزه میدون که عشق و عاشقی حال می‌کنن (اونَم با این سوز و سختی)، داغ.]&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بی‌خیال می‌شویم اعلام کنیم که؛ عامل نود و نُه درصدِ تُپُق های گوینده های خبر و باقی‌شان این است که تایپیست محترم شبکه جُدانِویسی و نشانه‌گذاری را رعایت نمی‌کند و همه‌ی کلمات و جمله‌ها را با خوشحالی می‌چسباند تنگِ هم. من نمی‌دانم پس اَ وُ اِ وُ اُ، ویرگول، نقطه و غیرو دقیقاً به چه منظوری اختراع شده اند. فی‌المثل یا من وسواسی و کمی راحت‌طلب ام و تمایل دارم همه چیز هولو برو تو گلو باشد و راننده.وانتی ها بی‌تقصیر اند، یا هم که برعکس است و ژانر راننده.وانتی ها گشادبازی در آورده یا خِسَّت به خرج می‌دهند که تعداد کلمات کم شود. در هر دو حالت هم این وسط گوشت قربونی عبّاسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;*&lt;/FONT&gt;به راستی &quot;براست&quot; می‌تواند بُراتِ قزاقستانی باشد که یک سین اضافه دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;**&lt;/FONT&gt;سبقتِ جینی زمانی حادث می‌شود که راننده‌ی باحال قصه‌ی ما دُرُست در پیچ یکی از نفس‌گیرترین پیچ های زمانه، هوس می‌کند کول باشد و هم‌زمان از سه وسیله‌ی نقلیه، یک پراید، یک وانتی و یک کامیون سبقت بگیرد. گرچه این، سه تا ست و جین شیش تا، ولی چون برای سه.تایی واژه‌ی معادل &quot;نیم‌جین&quot; نداریم، و آلسو کلاً &quot;جینی&quot; قشنگ تر از &quot;نیم‌جینی&quot; ست، لذا همین نام برای اش مناسب می‌نماید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرف آخر: آقا، گویا دوباره دارند پوآرو نشان می‌دهند، یحتمل برای بچه های نسل جدید. روز و ساعت و شبکه اش را اگر کسی می‌داند دریغ نکند. من شیفته‌ی این پوآرو م وقتی همه را به وقتِ نتیجه گیری جمع می‌کند و در برابر چشمان بهت زده‌ی قاتل جزئیاتی را می‌گوید که موی همه سیخ می‌شود و خود قاتل را به خود اش معرفی می‌کند، بعد یکهو قاتل از جا می‌پرد، انکار می‌کند، بعد عصبانی می‌شود و بعد سعی می‌کند در برود و خلاصه از این قبیل. کلاً با سیستم این آدم خیلی حال می‌کنم. این را هم اضافه کنم که وی در کنار شرلوک هولمز، مصداق بارز ایده آلیستِ پرفکشنیست است. شما غذا خوردن این دو تا را نگاه کن... لباس پوشیدن و راه رفتن شان بماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی / طرح یک مسئله ی عمده</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;داشتم به عنوان نمونه فکر می‌کردم اگر بازیگرانِ عُمده‌ی ما (یا عُمده‌ی بازیگران ما، به هر حال) کارشان را (بازی در ژانرهای متعددِ کمدی در سطح کشور) این قدر جدّی نمی‌گرفتند چه بد می‌شد واقعاً. اگر مثلاً برای بازی در یک نقش دوزاری در یک سریال پیزوری یا یک تِله فیلم آشغال، سه ماه خودشان را در اتاق خانه‌ی پدری حبس نمی‌کردند تا به حسّ درونی‌ی یک پسر ناخلف که فقط قرار است در دو سه صحنه مشاهده شود نزدیک شوند. و یا اگر کلهم همه شان در تمام طول دوره‌ی کاری شان به کلاس های &quot;استاد حمید سمندریان&quot; و &quot;امین تارخ&quot; احساس نیاز یا احساس ارادت نمی‌کردند. یا اگر برای احساسی که حین ایفای نقش ستونِ دیوار در سریال های تاریخی بهِ‌شان دست می‌دهد، سه ساعتْ مفیدْ حرف برای گفتن و تحلیلی برای کردن نداشتند، بینی.بین الله ما با چه ضایعه ای روبرو می‌شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;والله. فکر کنید که محض محال، هیچ کدام از بازیگرانِ دَر  ِ پیتی و بالعکس  ِ ما اهل قمپز در کردن در باب نظریه‌ی استانیسلاوسکی نباشند و نگویند الگوی شان رابرت دونیرو یا مارلون براندو ست مثلاً... آن وقت چه فاجعه ای رخ می‌داد و ابعاد اش چه قَدَر می‌بود؟ خدا رحم کرده و خطر از بیخ گوش مان گذشته است. لااقل الآن می‌دانیم که داریم به چیزی می‌خندیم که اگر چه نمایه ای مضحک و چیپ و مسخره و عوضی دارد ولی در عمق اش، در درونی ترین لایه اش، مُصَمَّم و کول / Cool است، از آن جهت که صاحبِ مُجری ای ست که خود اش را علی‌رغم پایین.درجه‌گی و احمقانه جلوه کردن، به اصول سینمای اورسُن ولز وفادار می‌داند و پیوسته خود را در حال انجام &quot;دستوراتِ صحنه&quot;ی استلا آدلر و لی استراسبرگ می‌بیند؛ حتی اگر (دقت فرمایید) در کل نود دقیقه، سهمی سی ثانیه ای از اراجیف گفته شده داشته باشد و تنها وظیفه اش (نه نقش اش) در کل یک کار این باشد که پس از نگاه خشم‌ناک آتیلا پسیانی (که در نود و نُه درصد موارد خشم اش مثل خشم های بعدی، بعد تر، قبلی و قبلَنا ش است) با مِن مِنی تصنعی و نگاه های نگرانی که خامی و فقدان ذره ای حس و حال در آن‌ها هویدا ست بگوید: &quot;آخَر پدر، پدر جان&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه: اگر بازیگر  ِ این چند ثانیه‌ی تأثیرگذار، تمام کتاب های راهنمای بازیگری را خورده باشد خیلی بهتر است تا نخورده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تحلیل بی‌واسطه: علی القاعده آدم (نه هنرمندِ بازیگر!)، بد هم اگر هست، خوب و بانمک این است که &quot;آگاهانه&quot; بد باشد (یعنی کُلّی هم بداند ولی باز هم بد باشد) و در ادامه امکان دارد دائم این شبهه برایش مطرح شود که: &quot;اگر اینا دُرُس می‌گن و من بد ام پس جانی دپ افتضاحه دیگه&quot; و هیچ تعجبی هم برایش پیش نیاید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(کتاب خوب است و کتاب ها خوب اند و شاید زد و روزی به کار آمدند. به هر حال بعید نیست اعجوبه ای چون سیروس مقدم هم حین فیلمبرداری تیکه ای بپّراند که معنی اش &quot;دوربین از زاویه‌ی پشتِ کِتف به اون وَر&quot; باشد و خب ضایع است آدم منظور اش را نفهمد، حتی هر چند طرف، سیروس مقدم باشد که پس دیگر کلاً وضع، ضایع تر می‌شود).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر چه همه‌ی این‌ها (اصول ولز و غیرو) به علاوه‌ی تحلیل های ردیف و پُر و پیمانی که یحتمل از بازی‌ی آل پاچینو دارد در بازی‌ی خودِ بازیگر مذکور نمودی نداشته طفلک، ولی قضیه همان ابوریحان بیرونی ست که این طوری بمیرد بهتر است تا آن طوری.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاشف ام به حضور</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;برنامه‌ی آپارات فیلم مستندی پخش کرد به نام &quot;مولانا&quot;، ساخته‌ی یک تاجیک، به نام صفر حقداد اف. کاری به کیفیت فیلم ندارم، متوسط بود. ماحصل دیدن اش ولی چیزی در مایه های معجزه بود. نمایشگر یک جور وحشی بازی‌ی رقیق و متوازن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در جایی از فیلم دو تا دختربچه‌ی واقعاً کم سن و سال کنار پدرشان نشسته بودند که آواز بخوانند. پدر بینی اش را با دستمال لاجوردی اش پاک کرد و علامت داد که شروع کنند. چشمان شان مثل هر کودک دیگری در موقعیت آن‌ها، بی‌خیال و باصفا می‌چرخید. پدر یک ساز محلی می‌زد. دخترکی هم که کنار دست اش نشسته بود ساز می‌زد. خواهر اش ساز دیگری که دو سنگ بود که با طنابی به هم متصل بودند، از گردن اش آویخته بود. چشم هایش را تقریباً بسته بود، سنگین و موقر روبرویش را نگاه می‌کرد و حین خواندن سنگ ها را با ریتم سازها به هم می‌کوبید. دو تایی می‌خواندند، با صدایی فوق العاده زیر، طبیعتاً دخترانه و صد در صد بچه گانه. بدون این‌که در بند نمایش معنای واژه ها باشند، خمیره‌ی فرم را بیرون می‌کشیدند و با لهجه‌ی تاجیکی شان انگار جیغ می‌زدند و لحن شان مثل یک فریاد ناگهانی آدم را میخ‌کوب می‌کرد. یک ملودی‌ی منحصر به فرد که به درد صلا زدن در بیابان می‌خورد، وقتی کسی آن اطراف نباشد که صدا بهِ‌ش اصابت کند و حضور، فشار یا تصادفی اتفاق افتاده باشد. در محیطی بی حضور، با لحنی خبری، مُشَوَّش، مُقَطَّع، بدون تعارف و حتی کمی تحکم آمیز و متعرّضانه و البته ندا دهنده. شعری را می‌خواندند که گویا مولانا گفته بود ولی مطمئناً تا آن لحظه نگفته بود. آن‌ها مثل دو موجود که انگار مُقَدَّر شان است که به صورت، آرام و محتملانه در درون یاغی باشند، فی البداهه، بدون خشم ولی با عصبیّتی نحیف و لرزان داد می‌زدند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر یاااا / ر  ِ وفادار / نداریم / عجب نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما یار / به جز / حضرت جَبّار / نداریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین چیزی ندیده بودم. حیف شد... در تصویر بعدی که سه سال بعدتر گرفته شده بود، بزرگ تر شده بودند ولی خوش‌بختانه صدا همان بود و لحن همان:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما مَس/ تِ شراب ایم / شراب ایم / عجب نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما مَس / تِ الست ایم... / عجب نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جایی قبل تر از آن، یک موجود عجیب با تناسباتی غریب، یک دختر نوجوان و ریزنقش، با یک پسر جوان سوار بر اسبی ساختگی و چموش می‌رقصید. رقص اش به سفر می‌مانست، رقصی در میانه‌ی یک جاده‌ی خالی، رقصی بیش از حد مسحورکننده. در فضایی روستایی، در یک وجب اتاق فرش شده و لبریز از رنگ ولی گرم و عاری از هر گونه زلم زیمبو یا حجم اضافه، محیطی که به زور روشن شده بود (شاید با یک چراغ موشی)، با صورتی که انگار زیر آفتاب مزرعه گل انداخته بود. دو دسته موی بافته و بلند از زیر کلاه قرمز اش سرازیر شده بود روی پاها. در لباس پر نقشی که جز سر و گردن اش و دستان اش از بالای آرنج به پایین، چیزی از اندام اش نشان نمی‌داد، در لباسی که مثل یک خیمه‌ی کوچک و باز، دور اش را گرفته بود و فقط وقتی قِر ِ خفیفِ انگشتان اش جایی نزدیک سینه ها تمام می‌شد، یا پسر اسب سوار دست اش را می‌گذاشت پشت اش می‌شد فهمید گودی‌ی کمر اش کجاست. مصداقی عینی برای کلمات زیبا، بی پیرایه و اصلی. یک بار تعادل اش به هم خورد که تنها باعث شد لب هایش دمی از هم باز شوند، ولی با چهره ای گشاده و طربناک می‌رقصید. انگار نفس نمی‌کشید یا آب دهان اش را قورت نمی‌داد. بی هیچ فرصتی برای لحظه ای مکث یا فکر. در واقع می‌لغزید و بی‌نهایت فرز و سبک از این طرف می‌رفت آن طرف.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جای دیگری مردی با یک عینک درشت و آبی رنگ، ساز می‌زد و اشعاری را می‌خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گنج من ام، رنج من ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چار من ام، پنج من ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنجر خون‌ریز من ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی‌دانم... شاید زیادی روی ام تأثیر گذاشته اما به شخصه حاضر ام برای از نزدیک دیدن چنین معجزاتی، برای خاطر این شگفتی های ریز که به اندازه‌ی کشف علمی اصیل و پُرتَوان اند، برای قرار گرفتن در معرض این نیروهای خفته، برای لمس کردن شان، برای حس کردنِ وفور ساده شان که از سر صادقانه بودن، تک.اُفتاده و معمولی به نظر می‌رسد، برای نزدیک بودن به حادثه‌ی مخلوق دو پرنده‌ی زندانی در بدن دو کودک معمولی و بی اعتنا، برای دیدن حضرت جبّارشان، برای شنیدن صدای جا به جا شدن هوایی که چرخیدن ماهرانه و موج نرم حرکاتِ آن دخترک درست می‌کُنَد و خش خش جوراب های سفید اش روی فرش، بار و بندیل ام را ببندم، همین سر صبحی راه بیفتم بروم تاجیکستان. علی‌رغم احساس نزدیکی به نظر ام می‌رسد بسی دور ام از این موهبت مهیج و هراسناک، از این انرژی که در بدنه‌ی روز یک‌نواخت مردمانی که از پنج صبح و با گیاه و نسیم شروع می‌شود، و در فضایی آزاد به اندازه‌ی همان جای به اندازه ای که لباس آن دختر برای تن اش ساخته بود، محبوس است. باید به چنین آتش‌فشان های محلّی نزدیک تر بود، به این بادهای حارّه، آن‌قدر که تَف اش بزند توی صورت ام و من نفهمم کِی و اصلاً چرا اشک ام در آمده یا پوزخندی از سر رغبت و ناگریزی زده ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 01:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ننه من خیلی غریب ام*</title>
<link>http://desolationrow.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کم و بیش همیشه و همه جا (دیر و زود دارد امّا سوخت و سوز ندارد)، دوست و غریبه جلوی من در می‌آیند که فلان. و گاهی فکر می‌کنند زمین بازی ست (ترجیحاً مستطیل سبز سَن.سیرو) و می‌خواهند من را شوت کنند. به من نسبت هایی می‌دهند که اگر بگویم دلِ سنگ را کباب می‌کُنَد (چادرا رو بکِشین سرتون. حالا می‌خوام ذکر مصیبت بگم)؛&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می‌گویند بی‌جهت به مردم شریف و خوانندگان محترم می‌توپَم. اغلب، حرفِ‌شان این است که می‌خواهم حال‌گیری کنم و سعی بسیار، در این راه مبذول می‌دارم... این که دعوایی ام، لج‌باز ام، سوء تفاهم بر می‌انگیزم، کیلید می‌کنم، دنبالِ این ام که یک چیزی پیدا کنم که با آن، طرف را به خیالِ خود ام نابود کنم و دو.پایی برم تو شیکمِش. فکر کرده اند توهین می‌کنم، گیس می‌کِشَم، &quot;ادب، آداب دارد&quot; را رعایت نمی‌کنم، دروازه‌ی بحث را می‌بندم (حتی وقتی بحثی وجود ندارد)، می‌خواهم با رفتار و حرف های رادیکال.چریکی مملکت را به سوی نابودی سوق بدهم (همین من یه نفر)، فقط مسخره کردن بلت ام، چرت می‌گویم و در بهترین حالت عقده گشایی می‌کنم تا سبک‌روح شوم، و چرت و پرت های خود ام را با میل و رغبت می‌خوانم (که بعضی هم برایشان سوال است که آیا خود ام می‌خوانم؟ یا نمی‌خوانم؟، و شماری از هم‌وطنان بر این باور اند که حتی خود ام هم مزخرفات ام را نمی‎خوانم (یاللعجب. قضیه، مُدرّس است که همان یک رأیِ خود اش هم مصادره شد)). آلسو اظهار می‌کنند حالی‌م نیست این‌جا وبلاگ است و بچه این‌جا تردُّد می‌کند و حالی‌م نیست که بعضی چیزها شخصی ست و خصوصی ست؛ و پُشت‌بَند اش دستور می‌دهند که برخورد من با همه، و با مخاطبان ام در وبلاگ، باید بلا.مُنازعاً و قاعدتاً عمومی باشد و علی آقا، بقال سر کوچه هم اگر آمد، خود اش را مخاطبِ نوشته‌ی من احساس کند ولی اگر دوستِ نزدیک ام (نگار، فور اِگزَمپل) آمد، بخورد توی پَر اش که هیچ چی از من دستگیر اش نشده و بابتِ مخفی.کاری، در اولین جلسه‌ی دیدار، زیر.یه.خَم من را بگیرد، بکوبد زمین. برخی نیز عقیده دارند که شلوغ می‌کنم، دردسر درست می‌کنم، گرد و خاک می‌کنم و گل های همدلی را نامهرَبانانه و همراه با مقادیری بی‌رحمی و بی پروایی و بدون ذره ای عاقبت اندیشی، زیر پایم له می‌کنم... فاتحم الصلوات. چراغا رو روشن کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هشتپلکو را خود ام قبول دارم یکی دو بار کرده ام... لازم بوده خُب. صراحتِ کوفتی و شوخی های بحث بر انگیز را هم کاری‌ش نمی‌توانم بکنم. ژانر نوآر نیست که با عوض کردنِ لنز دوربین بر گردد بشود کمدی.رمانتیک، آدمیزاد است آقاجان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;طی‌ی این سه سال، و تقریباً از روز اول (:دی)، بالاخره یکی بوده که باهاش دعوایم شده (هزار ماشالله) و بــِش بر خورده. می‌دانم که خیلی ها را ناراحت کرده ام (ناخواسته البته) و بسیاری شان بعد از دعوا! دیگر پایِ شان را این‌جا نگذاشته اند، یا گذاشته اند، قایمکی فحش داده اند و در رفته اند، یا هم عملیاتِ پارتیزانی سر من در آورده اند. سوء تفاهمات عدیده ای پیش آمده و در همه شان یا مقصر شناخته شده ام یا خود ام، خود ام را مقصر دانسته ام. در حالت اول که هیچ‌چی، سلامت باشند. در حالت دوم، بی چون و چرا عذرخواهی کرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من محض خالی نبودن عریضه، اغلب سعی می‌کنم یک موضعی بگیرم که مردم نگویند: &quot;ببین مقصر بودا، وا داد&quot;، ولی حقیقتاً هیچ دفاعی ندارم از خود ام بکنم. همه را قبول دارم. حتی حاضر ام بروم پیش روان‌پزشک، ینی در این حد... اصلاً من توهین.کُن، مغرور، کلّه.پُر.باد، بی جنبه، جَوگیر... شما بارسلونا، من گلاسکو رنجرز، من سرکرده‌ی مافیا...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ولی رفقا، کدامِتان گلی به سر خلقت زده اید که من دوّمی باشم؟ دفعتاً بی‌خیال شوید هر چی هیچ‌چی نمی‌گم... دِ. دستِ ما نیست آخه. شده مثل باب دیلن که به خبرنگاره می‌گفت: &quot;از بیتلز هم همینا رو می‌پرسین؟ &quot; ... یا مثلاً وودی آلِن که مونده: &quot;این جوریه که گروچو مارکس به ملت توهین می‌کنه مردم ناراحت نمی‌شن که خوشحالم می‌شن، اگه اون بهِ‌شون چیزی نگه دمغ می‌شن، ما تا حرف می‌زنیم زرداب سفیداب قاطی می‌کنن، می‌گن آهان ببین! توهین کرد&quot;... در مثل مناقشه نیست، ما کی باشیم اصلاً... نقل به مضمون گفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;

&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;*&lt;/font&gt; در آینده‌ی نزدیک، سیاوش قمیشی قرار است بخواند با دکلمه‌ی مسعود فردمنش در پیش‌زمینه‌ی یک غروبِ ایرانی:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ننه من خیلی غریب ام&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;توی سرما، توی گرما&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شهر  ِ دیوونه کُجا بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;همه زیر اون نقاب.ها!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 23:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=desolationrow&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>desolationrow</dc:creator>
<guid>http://desolationrow.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
